مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آنگاه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن  و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

                               و همین نزدیکی است!

فرار از تو  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387

...

سه نقطه

 

راهی برای فرار

 

امروز برای مهر که برام کامنت گذاشته بود فقط نقطه گذاشتم

 

یادم افتاد:

 

همیشه که می خواستم از توضیح دادن برای یه نفر ؛ برای بهترینم در برم سه تا نتقطه میذاشتم!

 

اونم چیزی نمی گفت.این راه فرارم بود

 

حالام ...

 

امیدوارم ببخشی

 

صدا می کنی؟  چاپ
تاریخ : جمعه 4 مرداد ماه سال 1387

منو صدا کن

می خوام صدای بارون بشه گم تو صداتو

بره از یاد ناودون

منو صدا کن

ولی نگو نمی شه

بزار یکی بمونیم

واسه هم تا همیشه.....

 

 

من  چاپ
تاریخ : دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

من اینجا

زیر این آسمون آبی

این همه آدم جور وا جور

برای بودن دوتا آدم کنار هم ؛ باید از این آدما ترسید؟

برای یکی شدن

به جرم یکرنگ بودن     باهم بودن       به مرگ محکوم می شی

من این مرگ و می پسندم؛لا اقل راحتم

توچی ای رهگذر؟

 

 

 

 

کنکور  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

کنکورو دادیم رفت

نه خوب بود نه بد

 یا علی

  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387

هرکس گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت.

هرکس دوتا ست

وخدا یکی بود.

ویکی چه طور می توانست باشد؟

هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خداکسی که احساسش کند،نداشت.

عظمتها همواره در جستجوی چشمی است

که آن را ببیند.

و خدا آفریدگار بود

وچگونه می توانست نیافریند؟

زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید.

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن،نتوان بودن

و خدا تنها بود.

هرکی گمشده ای داشت

و خدا گمشده ای داشت.

                                                                        

                                                                                      ((علی شریعتی))

یک گل بهار نیست  چاپ
تاریخ : جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

وقتی پرنده ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند

وقتی که دست ها

با قلبهای خون چکان

در چار سوی گیتی

هرجا به استغاثه بلند است

آیا کسی طلوع شقایق را

در دشت شب گرفته تواند دید؟

وقتی بنفشه های بهاری

بوی غبار وحشت  و باروت می دهد

آیا کسی صفای بهاران را

هرگز گلی به کام تواند چید؟

...

اکنون که آدمی

از بام هفت گنبد گردون گذشته است

گردونه ی زمین را از اوج بنگریم

 از اوج بنگریم:

ذرات دل به دشمنی و کینه داده را

از اوج بنگریم و ببینیم

در این فضای لایتناهی

از ذره کمترانیم

غرق هزار گونه تباهی

از اوج بنگریم و ببینیم

...

آیا رهایی بشریت را

در چار سوی گیتی

در کائنات  یک دل امیدوار نیست؟

آیا درخت خشک محبت را

یک برگ سبز در همه ی شاخسار نیست؟

دستی برآوریم باشد که کزین گذرگه اندوه بگذریم

روزی که آدمی

خورشید دوستی را

در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار هست

و آنجا که مهربانی لبخند میزند

در یک  جوانه نیز شکوه بهار هست

 

 

                                                    ((فریدون مشیری))