هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگاه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی است!
![]() |
![]() |
![]() |
هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگاه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی است!
...
سه نقطه
راهی برای فرار
امروز برای مهر که برام کامنت گذاشته بود فقط نقطه گذاشتم
یادم افتاد:
همیشه که می خواستم از توضیح دادن برای یه نفر ؛ برای بهترینم در برم سه تا نتقطه میذاشتم!
اونم چیزی نمی گفت.این راه فرارم بود
حالام ...
امیدوارم ببخشی
منو صدا کن
می خوام صدای بارون بشه گم تو صداتو
بره از یاد ناودون
منو صدا کن
ولی نگو نمی شه
بزار یکی بمونیم
واسه هم تا همیشه.....
من اینجا
زیر این آسمون آبی
این همه آدم جور وا جور
برای بودن دوتا آدم کنار هم ؛ باید از این آدما ترسید؟
برای یکی شدن
به جرم یکرنگ بودن باهم بودن به مرگ محکوم می شی
من این مرگ و می پسندم؛لا اقل راحتم
توچی ای رهگذر؟
هرکس گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت.
هرکس دوتا ست
وخدا یکی بود.
ویکی چه طور می توانست باشد؟
هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خداکسی که احساسش کند،نداشت.
عظمتها همواره در جستجوی چشمی است
که آن را ببیند.
و خدا آفریدگار بود
وچگونه می توانست نیافریند؟
زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید.
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن، نتوانستن بود
با نبودن،نتوان بودن
و خدا تنها بود.
هرکی گمشده ای داشت
و خدا گمشده ای داشت.
((علی شریعتی))
یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی پرنده ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دست ها
با قلبهای خون چکان
در چار سوی گیتی
هرجا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید؟
وقتی بنفشه های بهاری
بوی غبار وحشت و باروت می دهد
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز گلی به کام تواند چید؟
...
اکنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه ی زمین را از اوج بنگریم
از اوج بنگریم:
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی
از اوج بنگریم و ببینیم
...
آیا رهایی بشریت را
در چار سوی گیتی
در کائنات یک دل امیدوار نیست؟
آیا درخت خشک محبت را
یک برگ سبز در همه ی شاخسار نیست؟
دستی برآوریم باشد که کزین گذرگه اندوه بگذریم
روزی که آدمی
خورشید دوستی را
در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند میزند
در یک جوانه نیز شکوه بهار هست
((فریدون مشیری))